خاطره کودکی ۱

با سلامی دوباره قصد دارم بعداز زمانی دوباره خاطرام رابنگارم

کودکی من بسیار قشنگ بود برایم نمیدانم قبلا چقدر گفتهام ولی یاد آوری ان هم زیباست

کودکی انسان در چند چیز خلاصه میشود بازی و وسایل بازی وآرزوهای زیبا که خود آغازگر آینده هستند.وووو

من علاقه بسیاری به حیوانات داشتم از مرغ جوجه بگیرد تا....حیواناتدیگه

هیچ چیزی بقدر خریدن یک جوجه منوخوشحال نمیکرد و تصمیم گرفته بودم در آینده دامپزشک بشوم

ولی بهتون بگم که من یکی از خروس مخصصا خیلی میترسم چون یکی دوبار مورد حمله قرار گرفتم

یادم نمیره یک خرگوش کوچک خریده بودم که قشنگ تودست من جا میشد به زحمت بزرگش کردیم ولی قشنگ بهمن عادتکردهبود مثل یک بچه بغلش میکردم و اوهم عادتداشت زیر دستان من بخوابه کمکم به حیات انتقالش دادیم ولی هردو بهم خیلی عادت کرده بودم چند خرگوش دیگه هم خریدیم ولی هیچ کدام نتونستن جای اونوبگیرند خرگوشی سفید با چشمان قرمز و هرروز هم میشستمش خاطرات زیبای بود برام ولی چه زود گذشت اگر بمن بگویند راضی هستی به اون زمان برگردی میگم نه چرا بهتر است به نوشتهای گذشته من مراجعه کنید مخصوصا ابان موفقب اشید و پیروز مراقب خودتونه مباشید

شرمنده گفتم برای یکبار کودکیم رابنویسم وارزویی که بهش نرسیدم شادی باورتون نشه دیروز رفتهبودم باغ وحش وکیل اباد مشهد خیلی دلم میخواست دامپزشک میشدم واینجا پیش اینهابودم

راستی یک حیوانی هست که وقتی وینمپرامیزنی شکلش میاد من تو باغ وحش دیدم باورم نمیشد

شرمندهدیر نوشتم میدونی خیلی بهمریختم مثل کسی هستم که نهشاده وه غمگین ونه هست بعضی وقاهافکرمیکنم اصلا وجود ندارم وهیچ چیزی شادم نمیکنه وهیچ چیزی ناراحتم 

دیروز رفتم نمایشگاه کتاب مشهد ولی هیچ کتابی که علاقه داشته باشم پیدانکردم

برام دعاکنید خیلی محتاجدعاتون هستم