خاطره زيبا

ميخوام يك داستان شيرين واقعي براتون تعريف كنم

چند روز پيش تلويزيون شبكه خراسان برنامه زائران بهار

چند نفر بودن كه من ميشناختمشان  از يكي از اين افراد خاطراهاي خواستند كه يكي اين افراد يك خاطره زيبا از اين سفرش به مشهد گفت كه چون زيبا ديدم اينجا مينويسم

ميگفت موقعي كه وارد مشهد شديم  همگي رفتيم پابوس آقا امام رضا نماز خوانديم من از خدا يك چيز خواستم كه پسرم كه 29 سالست ازش خبر ندارم ببينمش (مجري پرسيد چند ساله شما به مشهد نيامديد گفت : 40 سال ) ميگفت به خانه كه رسيدم فرداشبش بمن خبر دادن كه پسرم آمده ايران وفقط يك روز ايران است رفتم تهران ديدمش خيلي خوشحال شدم  وخدا را شكر كردم اين چنين امامان مهرباني داريم

 جوري اين موضوع را تعريف ميكرد كه اشكام سرازير شد

اين آقا امام رضا بايانكه اين بزرگوار 40 سال بود به زيارتش نيامده بود اولين دعايش را مستجاب كرد

ديگه چه بگم  خودتون تعبير كنيد اين داستان چه رمزي در آن است ؟

ميخوام تغييري در اين شعر بدم

اين رضا كيست كه عالم همه ديوانه اوست از تمام دنيا ميان بزيارتش  اينقدر رئوف مهربانه جواب همه را ميدهد هيچ كسي بدون جواب نميره بيرون يكش خودم هروقت چيزي خواستم جواب داده عزيزاني كه از قبل بامن آشنا هستند  ميدونند

راستي مصطفي جان هم را آوردن خانه حالشون بهتره خيلي ممنون از لطفتان