مادر

مادرم بعد از يك ماه به خانه برگشت واقعا خيلي بمن ومادر بزرگم سخت گذشت.

از چهار شنبه صبح كارهاي ما شروع شد از صبح كامپيوترم را بردم اطاق ديگري خانه را خواهرم و كارگر خواهرم خانه را مرتب كردند.نميدونيد همه داشتند يك كاري ميكردند روز پنج شنبه صبح بابرادرم رفتيم ميوه خريديم  آمديم خانه بعد از ظهر رفتيم پردههارا نصب كرديم تا ساعت 1 شب. صبح هم تا 11 ظهر.ساعت 11 خبر دادن كه12 ربع هواپيما مينشيند سريع خودمونو به فرودگاه رسانديم چون اول بما گفته بودن ساعت 1 ميرسد خيلي شكه شديم رفتيم همه اومده بودند مادرم رسيد خيلي همگي ما خوشحال شديم نميدانيد همه چي حال هواي داشتند  من با مصطفي  وسايل را داخل ماشين گذاشتيم ورفتيم خانهمادرم كه به خانه رسيدند  گوسفند ها را كشتند و همه رفتن در خانه پذيرايي شدن تا سه روز خانه ما شلوغ بود يگ گروه ميامدن يك گروه ميرفتند باوركنيد تا ساعت 12 هميشه مهمان داشتيم برادران و خواهر همه اينجابودن وكمك ميكردند شبها از خستگي حال نداشتيم حتي لبلاسهايمان را در آوريم و بخوابيم موضوع جالبي كه اتفاق افتاد اين بود كه هم روزي كه مادرم آمدن وهم امروز كه روز اخر بود باران خوبي آمد خيلي مهمان آمدن خيلي روزهاي شلوغ و بياد ماندني و خوبي بود چون باعث شده بود همه ما دورهم باشيم باور كنيد امشب كه شب اخر بود خيلي سخت گذشت ولي خدا را شكر به خوبي خوشي گذشت

دوستان خوبم من از طرف خودم ومادرم از كساني كه لطف داشتن و پيغامهاي زيادي داد ن در اين مورد متشكرم

مادرم گفتند كه براي تمام شما ها دعا كردند اين بنظر من بهترين سوغاتي بود براي شما و من

من هم دعا ميكنم كه تمام شماها قسمت بشه برويد مكه و آرزوي سلامتي براي شما عزيزان دارم