سه ماهه دوم

روز ازدواج امیر مومنان علی (ع) و فاطمه (ص) را بشما خوبانم تبریک میگویم

 

 

چند بیت از حافظ:

 

درباغبان گر پنجروزی صحبت گل بایدش      برجفای خار هجران صبر بلبل بایدش

ایدل اندر بند زلفش از پریشانی منال        مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش

رند عالم سوز با مصلحت بینی چه کا       کار ملک است آنکه تدبیر و تامل بایدش

 

با سلام , و تبریک به زوجهای جوانی که امشب را برای گرفتن مراسم ازدواج تعیین کردند

میدونم مدتی هست که قراره بقیه رو بگم راستش نمیدونم بگم یا نه چون میترسم که اگر بگم دوستانی از ازدواج پشیمان بشن و بترسن چون از وقتی که برای من این اتفاق افتاده درخوانواده چند جوان از تصمیم به ازدواج پشیمان شدن چون آنها از نزدیک دیدن چه اتفاقاتی برای من افتاده

 

ادامه داستان >

من با مادرم وخواهرم زن داداشم رفتیم خونشون درخونه که باز شد با تعجب دیدم یکی از مدرسان هنرستانم اونجاست که بعدش فهمیدم برادر بزرگ خانمم است

من ذفتم تو اتاق و با او صحبت کردم خدایش گگنگ شده بودم و دراون زمان کم چیز زیادی یادم نیومد بپرسم و چون دیدم خانم مججبه و از سادات هست گفتم به این دختر میشه اعتماد کامل کرد 

از غذا پختن پرسید گفتم کمی بلدم از تحصیل پرسید گفتم انشالله ادمه میدم و از ...

ما رفتیم خونه چند روز بعد برادرش اومد گفت جمعه ظهر میام دنبالت تا باهم حرف بزنیم

چند روز بعد هم رفتیم با برادر بزرگم و بقیه تا اونها هم اشنا بشن اونجا یکی از اقوام رادیدیم که محضر دار بود سریع اومد نوشت مهریه و غیره...

 

جا خورده بودم  رفتیم خونه چند روز بعد رفتیم ازمایش از شانس بعد پول کم اوردم کارتم خراب شده بود که از او پول گرفتم 

قرار شد تیر ماه مراسم بله برون باشه 

اخر های خردا بود که متاسفانه دایی خانمم فوت کرد و از اونور هم مادر بزرگم سکته کرد  جونم براتون بگه که مراسم بهم خورد تا چهلم دایی خانمم من شب تصادف کردم  وبرادرم منو از کلانتری بیرون اورد اون شب چون کلانتری نزدیک خانه پدر خانمم بود رفتیم اونجا صبح با برادر دیگر خانمم رفتیم دادگاه ضمانت کرد اومدم بیرون بعد از ظهر ددیم خانمم گریه میکنه گفتم چی شده چیزی نگفت فهمیدم دختر خالش منو قاتل لقب داده و تو حرفاش گفت قبلا هم در خوابگاه یکبار که شله زرد درست کرده بودند خانمم شله که روش نوشته بوده حسین خورده و اونجا بود که فهمیدم حسین قبلا عاشقش بوده یک جوری بمن قبولوندن که تمام شده

مبعد از چهلم ما مراسم گرفتیم اخلاق خانمم یک جوری بود من خانه پدری را فروختم ماه رمضان بود باهم دنبال خانه میگشتیم خانه که درست شد گفت من نصف قسطهارا میدم منهم خوشحال نصف خانهرا به اسمش کردم از اونشب از من دوری کرد و حتی وقتی که از خرید منصرف شده بوده تمام بدنش میلرزید دهنش قلف شده بود  من ترسیدم و خانه را خریدم عید فطر اونرفت مسافرت با مادرش من نمیتونستم برم 

ادامه دارد :  

التماس دعا دارم